شمارهٔ ۱۰۲۷
ز سوز عشق رخت آتشیست در جانمکه جز وصال تواَش چارهای نمیدانم
به بوستان وصالت چو بلبلی مستمولی ز شوق جمالت هزار دستانم
اگر تو شوق من و حسن خود نمیدانیبه جان تو که من اخلاص خویش میدانم
اگرچه هست شکستی تو را ز صحبت مامن از وصال تو زین بیش صبر نتوانم
به دست ما نبود جز سری، جو سر و خراممیان باغ روان تا به پایت افشانم
منم ز تیغ فراقت عظیم خسته و زارمگر وصال تو باشد دوای درمانم
حکایت شب وصلش ز من مپرس ای دلکه من به روی چو ماهش ز دیده حیرانم
جهان ز عشق تو جان را نهاده بر کف دستنشسته تا چه دهد آن نگار فرمانم