شمارهٔ ۱۰۲۶
من تو را یار خویش میدانمهمچو مرهم به ریش میدانم
چون نداری عنایتی سوی مااین هم از بخت خویش میدانم
بی رخت گل ز خار نشناسمبی لبت نوش نیش میدانم
از جفا کم نمیکنی چه کنممن وفا از تو بیش میدانم
گرچه بیگانگی کنی با مامن تو را به ز خویش میدانم
هرچه دشمن مرا ز پس گویدفعل او را ز پیش میدانم
مذهب عشق ما دگر چیزستمن جهان را ز کیش میدانم