شمارهٔ ۱۰۱۷
چون سر زلف تو ای دوست پریشان حالمخود نپرسی که چگونه گذرد احوالم
کبر یک سو نه و یک شب ز در وصل درآتا جهان بین جهان در کف پایت مالم
همچو خال سیهت حال تباهست مرازآنکه پیوسته گرفتار دو زلف و خالم
گر کنی رحم به حال من مسکین چه شودکه ز درد غم هجران تو بس بد حالم
زآتش شوق رخت عود صفت میسوزمزار چون نایم و در چنگ غمت مینالم