گنج

شمارهٔ ۱۰۱۶

قافیه: الم۷ بیت
آخر نظری فکن به حالماز دست فراق چند نالم
بفرست خیال تا ببیندکز جور غم تو بر چه حالم
گفتم مگرت به خواب بینمشوق تو نمی‌دهد مجالم
جستیم هلال در شب عیدابروی تو گفت من هلالم
بازآی که در فراق رویتبگرفت ز جان خود ملالم
بر خاک درش نهاده‌ام رویتا بر کف پای دوست مالم
وصل تو چو در جهان محالستپیوسته ز هجر در خیالم