گنج

شمارهٔ ۱۰۱۴

قافیه: الم۷ بیت
عمریست تا من از جان حیران آن جمالمبگرفت بی رخ او از جان خود ملالم
دل رفت و جان مسکین از هجر در تکاپویدر بحر غم گرفتار در جستن وصالم
کویش مرا هوس بود گفتم که بینمش رویکاندر هوای وصلش مرغی شکسته بالم
در کارگاه وصلش نقشی نبست هرگزاستاد عشق زان رو بی نقش او خیالم
خون دلم بخوردی از چشم مست و آنگهخون دل جهانی گویی بود حلالم
تا روی همچو ماهش از دیده رفت گوییبر یاد ابروانش پیوسته چون هلالم
حال دلم چه پرسی سرگشته در جهانستنه صبر هست و نه دل اینست بی تو حالم