شمارهٔ ۱۰۱۳
بگرفت ز دست غم ملالمباشد که نظر کنی به حالم
من بلبل مست در گلستاناز شوق رخش چرا ننالم
در حسرت آن هلال ابروای دوست ببین که چون هلالم
آشفته به عشق آن پری رومشتاق بدان دو زلف و خالم
در وصل تو چون الف قدم بودوامروز ز هجر همچو دالم
با آنکه مرا نمیکنی یادیک دم نروی تو از خیالم
در بند فراق تو گرفتارمحروم به یک ره از وصالم
سرگشته چو خضر بر لب جویبر لب بچکان از آن زلالم