گنج

شمارهٔ ۱۰۱۲

چو من آشفته آن زلف و خالماز این بهتر نظر می‌کن به حالم
شب هجران تو بس جان گدازستتویی چون ماه و من همچون هلالم
منم موری ضعیف از ناتوانیمکن یکباره جانا پایمالم
به وصلت یک شبی بنوازم آخرکه بگرفت از غم هجران ملالم
بجز مدحت نیاید بر زبانمبجز رویت نباشد در خیالم
اگر بر وصل تو یابم شبی دستکف پای تو را در دیده مالم
بگویم شمه‌ای درد دل خوددر آن حضرت اگر باشد مجالم
به لب تشنه به جان خسته ز هجرانبه پهلو می‌رود آب زلالم
یقین از پا درآید پای امّیداگر دستی نباشد پایمالم
شبی تا روز خواهم با تو بودناگرچه در پی فکری محالم
چو چشم تو نه مخمور و نه مستمچو زلف و خال تو آشفته حالم