شمارهٔ ۱۰۱۱
بس بگردید و بس بگردد همچرخ سرگشته و نگردد کم
دیده بگشا که آسیای فلکنیست هرگز قرار او یک دم
شاد دارد دلی ولیکن از اوکس نکردهست حاصل الاّ غم
نیش او بیشتر ز نوش بوَدبر دل کس نمینهد مرهم
یک زمان با تو مهربان باشدباز گردد مزاج او در دم
چه شکایت کنم ز بی مهریشکه فزودهست درد بر دردم
دم فروشد مرا ز غصّه دورکس نفس چون زند بگو در دم
حال من در جهان چو زلف بتاننیک شوریده است و رفته به هم
یک زمان غم ز خاطرم نرودکم نکرد از دو چشم بختم نم