گنج

شمارهٔ ۱۰۱

آن سرو راستی مگر از بوستان ماستو این روی همچو گل مگر از گلستان ماست
آمد نسیم صبح که آرام جان رسیدگویی که بوی زلف بت دلستان ماست
آورد نکهتی به دماغ و دل ضعیفکاو قوّت روان و دل ناتوان ماست
گویند در چمن به قد چون صنوبر نیستبررُست ناگهان قد سرو روان ماست
گر سر کشد ز ما قد سرو سهی به نازجورش توان کشید خدا را که جان ماست
گر بگذرد به گوشهٔ بستان روان قدشآرد فغان زار که روح و روان ماست
چون بلبلان به وقت گل اندر میان باغاز شوق روی دوست به هر سو فغان ماست
طوطی جانم از لب تو بس نمی‌کندداند یقین که لعل تو شکرستان ماست
سودم ز درد عشق زیانست سر به سرفارغ دل آن نگار ز سود و زیان ماست
زنهار نشکنی چو سر زلف خویشتنعهدی بعید رفته که اندر میان ماست
زین بیش بر دل من مسکین جفا مکنجانا از آن که حقّه راز نهان ماست
هرچند از این جفا به دل تنگم ار کندتدبیر و چاره نیست که جان و جهان ماست
بگذشت و غرقه دید مرا ز آب دیدگاننگرفت دست من که هم از دوستان ماست
این حاصل از جهان من، این بی عنایتیدانم یقین که از سخن دشمنان ماست