شمارهٔ ۱۰۰
آن قد چون نارون بنگر که از بستان ماستوآن گل سیراب بنگر کز سرابستان ماست
نغمهٔ بلبل شنو در بوستان بر روی گلوآن فغان و ناله و آشوب کز دستان ماست
گفت سروی ناز دیدم در کنار جویبارگفتم آب دیدهٔ ما خورد و از بستان ماست
گفتم آخر دیده بگشا تا ببینی حال ماکز دو لعل آب دارت آتشی در جان ماست
از دو زلف کافرت دیوانه شد سلطان دلدر میان هر دو اکنون عقل سرگردان ماست
هر فراقی را وصالی هست و هر غم شادییآنچه پیدا نیست حالش هجر بی پایان ماست
درد هر کس را دوایی هست و جورش آخریآنکه پایانش نباشد درد بی درمان ماست
گر ندارد مهربانی آن دل ای دل عیب نیستسرکشی و بی وفایی عادت جانان ماست
گفتم ای جان جهان بر ما نظر فرمای گفتبا جهان کی انس گیرم کاو نه در فرمان ماست