گنج

شمارهٔ ۱۰۲

درد دل دارم همانا وصل او درمان ماستوز دو لعل آبدارش آتشی در جان ماست
آنکه بر حالم نسوزد آن دل بی رحم تستوآنکه با سر می‌نیاید محنت هجران ماست
با طبیب درد ما گوی ای نسیم صبحدمآنکه نپذیرد علاجی درد بی درمان ماست
گو بیا بر دیدهٔ من جای کن تا گویمتاین قد چون نارون سرو سرابستان ماست
گرچه سرو ناز بستانی ز ما سر می‌کشدچون رسد اینش چو او پیوسته در فرمان ماست
من که در کنج قناعت نیم نانی می‌خورمدر مقام فقر صد جمشید و کی دربان ماست
از جهان چون تکیه بر درگاه لطفش کرده‌اماز عطا و بخشش او هر دو عالم زان ماست