گنج

شمارهٔ ۱۰۰۶

قافیه: اغم۷ بیت
ز زلفت بو نمی‌یابد دماغمبه خون دیده می‌سوزد چراغم
مرا در دل بُد این پیکان هجراننهادی از جفا بر سینه داغم
چو شادی از وصالش نیست ما راچه تدبیرم بباید ساخت با غم
چو امکان نیست یک گل چیدن از وصلچه حاصل ای جهان از باغ و راغم
جهان بی روی گلرنگش نخواهمکه از جنّت بوَد با او فراغم
صبا آورد از زلفش نسیمیز بوی آن معطّر شد دماغم
چو گل از باغ بیرون رفت اکنونحوالت کرد هجرانش به داغم