گنج

شمارهٔ ۱۰۰۷

ز گل با روی تو باشد فراغمچرا با روی تو باشد مرا غم
نبینم غیر رویت در جهان رویتویی در عالم ای چشم و چراغم
بسی داغ فراقت در دلم بودمجدّد کرده‌ای بر سینه داغم
مرا با روی و قدّت ای دلارامفراغت باشد از بستان و باغم
به وصلت بلبلی بودم ثناخوانکنون از داغ هجران همچو زاغم
اگر نه سرو قدّت در بر آیدبه دیده درنیاید باغ و راغم
نسیم صبح بوی زلفش آوردز عنبر تازه شد باری دماغم