شمارهٔ ۱۰۰۵
تا چند زنی تیغ جفا بر دل ریشمزین بیش نماندهست مرا طاقت نیشم
رحمی بکن و بر من دل خسته ببخشایوز دل نمک جور از این بیش مریشم
دل را به غم عشق رخت دادم و عمریستتا از غم دیدار تو بیگانه ز خویشم
مهرم به دلت کم شد و عشقت به دلم بیشغافل مشو ای دوست چنین از کم و بیشم
استاد غم عشق تو را نیست جز این کارکاو نقش خیال تو نهادهست به پیشم
روی تو مرا قبله و ابروی تو محراباینست همه دینم و آنست همه کیشم
ملجای جهان نیست بجز درگه لطفتزنهار به خواری تو مران از در خویشم