شمارهٔ ۱۰۰۴
دوش میرفت دوش بر دوشمزد بُطر آن مه کله پوشم
صبحگاهش به خواب میدیدمکه به ناز آمدی در آغوشم
آنچنان بی خبر شدم در خوابکه هنوز از خیال مدهوشم
چه می است اینکه عشق او دردادکه به بویی ز دل بشد هوشم
گر مرا یاد ناوری هرگزنشود یاد تو فراموشم
چند مهرت نهان کنم از خلقچند آتش به زیر نی پوشم
گر بدانی که در غم هجرتچه قدحهای زهر مینوشم
هم ترّحم کنی به حال جهاننکنی عاقبت فراموشم