گنج

شمارهٔ ۱۰۰۳

من اندر کار عشقش چند کوشمقبای سبز صبرش چند پوشم
به فریاد دلم رس کز غم توگذشت از سقف میناگون خروشم
به جان آمد دلم از درد دوریبگو زهر فراقت چند نوشم
به بوی زلف تو آشفته حالمبه یاد چشم مستت مِیْ فروشم
گر آیم در سماع شوقش از پایبرندم از غم عشقت به دوشم
نبودم سرّ عشقت در دل تنگخبر داد از غم رویت سروشم
به امّیدی که یابم از تو بویینهاده بر سر ره چشم و گوشم
به جان آمد دل من از جفایتبگو اندر وفایت چند کوشم
نمی‌دانی که عشق رویت ای جانربود از من به یک ره صبر و هوشم