شمارهٔ ۱۰۰۲
صد ازین جور و جفا گر ز برای تو کشمهمچنان سر همه در پای رضای تو کشم
بس غم و درد که از جور تو بر جان منستاین همه درد به امّید دوای تو کشم
تو جفا بر من بیچاره روا می داریتا کی این بار ستمها ز جفای تو کشم
یک نفس بیش مرا نیست زمانی سوی مابگذر ای دوست که این لاشه به پای تو کشم
من ز رای تو نگردم اگرم سر برودگر نفس برکشم ای دوست برای تو کشم
تا کی ای دل ز غم خویش مرا خوار کنیتا کی آخر من دل خسته بلای تو کشم
عافیت خواستم و گوشهٔ درویشی و فقرای خوش آن روز مگر روز جزای تو کشم
چون جهان را نبود هیچ وفایی و ثباتپس چرا این همه محنت به وفای تو کشم