گنج

شمارهٔ ۱۰۰۱

سرو قد تو رسته روان بر کنار چشمگه بر سرش نشانم و گه در کنار چشم
بر روی تو نظر نتوانیم بعد از اینتا بر رخت ز ما ننشیند غبار چشم
سرو قدت به خون جگر پروریده‌امزان رو کش آب داده‌ام از جویبار چشم
آزار مردم این همه خوش نیست دلبرانازک بود دو دیده ما کار و بار چشم
یک جرعه می ز لعل لب خویش نوش کنتا بشکند به معجز لعلت خمار چشم
چون غمزه در فراق تو بر هم زنم بتاخون می‌رود به دامنم از رهگذار چشم
بی روی تو جهان همه تیره است پیش مازیرا سیه شده‌ست مرا روزگار چشم
از گلشن وصال تو خواهیم رنگ و بویتا دشمن تو را شوم ای دوست خار چشم