گنج

شمارهٔ ۱۰

بسیار بگفتم دل دیوانهٔ خود راپندم نکند گوش زهی خیرهٔ خود را
روی تو همی خواهم و خوبست مرا رأیتدبیر ندارم چه کنم طالع بد را
فریاد ز دست دل خودرأی بلاکشالحق که به جانم شده دشمن دل خَود را
مست است مدام از قدح شوق تو جانمبر مست ملامت نرسد اهل خرد را
پروانه صفت پیش تو ای شمع جهان سوزخواهم که بسوزم همگی جسم و جسد را
بلبل صفتم ناله هزارست ز شوقتای خار چو من کرده گل روی تو صد را
از دیده چنان سیل محبّت بگشایمکز سینهٔ دشمن ببرم زنگ حسد را
آن روز که در خاک تنم را بسپارندبر یاد تو چون روضه کنم خاک لحد را
بر جان جهان داغ غم هجر تو تا کیکم سوز دل سوخته، دارای صمد را