گنج

مدح - چنان که باد همی تخت جم کشید

بر ماه روشن از شب تاری علم کشیدوز مشک سوده بر گل سوری رقم کشید
زنجیره‌ای ز قیر و طرازی ز غالیهبر عارض چو ماه و رخ چون بقم کشید
آشوب خلق را خط مشکین خدای عرشبر روی چون شکفته گل آن صنم کشید
در مهر او روانم و در هجر او دلمبسیار قهر دید و فراوان ستم کشید
تا نامهٔ جمالش توقیع زد فلکبر نام نیکوان زمانه قلم کشید
در عشق من فریدم و در خوبی او نظیرعز الذی و جل که ما را به هم کشید
ناگه ز من ببرد به صد حیله و فسونآن دل که در هواش بسی رنج و غم کشید
شد محترم به نزد بزرگان هر آن کسیکاو را عمل به خدمت آن محتشم کشید
از پشت ماهی و ز نشیب ثری به علمبر روی ماه و اوج ثریا علم کشید
زآن سان که سر کشد کشف اندر میان سنگاز جود او نیاز سر اندر عدم کشید
ای صاحبی که رایت اقبال و جاه تودولت بر آسمان جلال و همم کشید
تا کرد ذوالجلال فزون آبروی توحاسد بسی ز رشک تو باد ندم کشید
در موجگاه بحر شریعت نهنگ‌وارشمشیر تو سفینهٔ بدعت به دم کشید
هر کز هوای خط تو بیرون نهاد گامدست اجل روان ز تن او به غم کشید
شاخ درخت دولت تو سایه‌دار گشتتا بیخ او ز ابر سخای تو نم کشید
از هیبت بلارک خاراشکاف تودشمن چو خارپشت سر اندر شکم کشید
تخت تو در کنار ستاره وطن گرفترای تو بر کنار مجره خیم کشید
چون گور ماده عدل تو بشناخت بچه رااز ایمنی به خانهٔ شیر اجم کشید
شد راه سایلت چو ره کهکشان ز بسکاو از عطای تو سوی خانه درم کشید
شد در پناه جاه تو آسوده هر کسیکز گردش زمانهٔ جافی الم کشید
تا در نوادر قصص آید که ابرههدر کفر لشکری سوی بیت الحرم کشید
بادی چنان که غاشیهٔ تو کشد فلکدایم چنان که باد همی تخت جم کشید