مدح اثیرالدین امینالملک زینالدوله ابومنصور نصر بن علی
نگار من چو بر سیمین میان زرین کمر بنددهر آن کاو را ببیند کی دل اندر سیم و زر بندد
طمع باید برید از جان شیرین چون من آن کس راکه بیهوده دل اندر عشق آن شیرین پسر بندد
گهی از مشک زلف او حمایل در گل آویزدگهی از قیر جعد او سلاسل بر قمر بندد
ز عشق او جهان من شود چون حلقهٔ خاتمچو زلف او ز عنبر حلقه اندر یکدگر بندد
چو تیر و چون کمان گردد دهن باز و خمیده قدچون آن مشکین زره عمدا بر آن سیمین سپر بندد
شود چون شمع زرین روی و ریزان اشک و سوزان دلهر آن کاو دل در آن شمع بتان کاشغر بندد
از آنم چون گل و نرگس سلب چاک و سرافگندهکه او بر سوسن تازه همی شمشادتر بندد
بدان زنجیر مشکین و عقیق شکرین همچوندل من صدهزاران دل به روزی بیشتر بندد
گهی خونم بدان زلف دوتاه پر شکن ریزگهی خوابم بدان چشم سیاه دل شکر بندد
شود چون شکر از آب و چو مشک از آتش آن کاو دلدر آن زنجیر پر مشک و عقیق پر شکر بندد
گه از سنبل حجابی بر فراز پرنیان پوشدگه از عنبر نقابی بر طراز شوشتر بندد
ز شوق روی او آید ز گِل هر ساله پیدا گلچو بیند روی او از شرم او بار سفر بندد
به چشم مردمان گردد چو سیم قلب خوار آن کسکامید اندر وصال آن نگار سیمبر بندد
عزیز آن کس بود نزدیک خاص و عام کاو خاطرچو من پیوسته در مدح عمید نامور بندد
اثیر دین امین ملک زین دولت آن صدریکه بر درگاه او دولت میان هر روز در بندد
ابومنصور نصر بن علی کز رایش ار یابداجازت آسمان پش وی از جوزا کمر بندد
چو مه زانگشت پیغمبر حجر بشکافد از بیمشاگر دور از تو گاه خشم چشم اندر حجر بندد
جهانی با کمال است و نباشد عقل آن کاملکه همت با وجودش در جهان مختصر بندد
در ارحام از برای کثرت اتباع او دایمهمی از نطفهٔ ماء معین ایزد صور بندد
سمند او چو آرد حمله فرق فرقدان شایدکمند او چو گردد حلقه حلق شیر نر بندد
خیال هیبتش در دست شمشیر اجل گیردهمای همتش بر پای منشور ظفر بندد
فلک امید بست اندر دوام عمر او چونانکه حربا وهم در شمس و صدف دل در مطر بندد
شود آتش بر ایشان چون بر ابراهیم بر ریحاناگر گاه کرم همت در اصحاب سقر بندد
به دین اندر همی از علم ترتیب علی سازدبه ملک اندر همی از عدل آیین عمر بندد
اگر هر مهتر از بهر هوای نفس جان و دلدر آلات ملاهی و در انواع بطر بندد
خرد وی را بر آن دارد همه کاندیشه و همتدر اسباب معانی و در ارباب هنر بندد
به پای عزم پیوسته همی فرق قضا کوبدبه دست عزم همواره همی پای قدر بندد
الا ای نامور صدری که توقیعات کلک توتفاخر را همی روح الامین بر فرق سر بندد
وگر این مرتبت وی را شود حاصل ز رشک اونقاب شرم دست آسمان بر روی خور بندد
بود بر هیأت زرین عماری دار سال و مهبه طمع آن که مرکب دارت او را بر ستر بندد
هر آن شاعر که یک ره مدح تو گوید شود کارهکز آن پس خاطر اندر مدح سادات بشر بندد
چو گردون بسیط آمد که را رای زمین خیزدچو دریای محیط آمد که را دل در شمر بندد
اگر گوری ستایش را دهان پیش تو بگشایدوگر موری پرستش را میان پیش تو در بندد
یکی از حشمت تو شرزه شیران را زبون گیردیکی در دولت گَرزه ماران را زفر بندد
نگردد از فنا معزول جاویدان حواس آنکه از بهر مدیح تو حواس اندر فکر بندد
زمانه خامهٔ مدحت صلف را در بنان گیردستاره نامهٔ فتحت شرف را بر بصر بندد
به جود ار چند مشهور است حاتم هر که جودت راببیند زو عجب آید که فهم اندر سمر بندد
به حلم ار چند مذکور است احنف هر که حکمت رابداند زو غریب آید که وهم اندر خبر بندد
شود باز سپید او را به تأیید تو خدمتگراگر تیهو مثال عالیت بر بال و پر بندد
ایا در نظم مدحت بسته طبع من چنان فکرتکه عابد دایم اندیشه در اوقات سحر بندد
گه اصناف بدایع را در الفاظ ظرف داردگه اوصاف روایع را بر ابیات عزر بندد
کنون پرداخت مدحی چون عروسی ساخته کاو رابه گردن بر مشاطه عقدهای پر گهر بندد
بر آن منوال کاستاد مقدم لامعی گویدز تیره شب همی پرده به روی روز بر بندد
الا تا ابر بارنده ز در و لعل و پیروزهقلاید در مه آزار بر شاخ شجر بندد
محل تو چنان بادا که هر بنده که او کهترکمر در پیش از پیروزه و لعل و درر بندد