گنج

شکایت

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفاوز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سَفَهشد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشته‌ست باشگونه همه رسمهای خلقزین عالم نبهره و گردون بی‌وفا
هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحنهر فاضلی به داهیه‌ای گشته مبتلا
وآن کس که گوید از ره دعوی کنون همیکاندر میان خلق مُمَیّز چو من کجا؟
دیوانه را همی‌نشناسد ز هوشیاربیگانه را همی بگزیند بر آشنا
با یکدگر کنند همی کبر هر گروهآگاه نی کز آن نتوان یافت کبریا
هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویشهرک آیت نخست بخواند ز هَلْ أتی
با این همه که کبر نکوهیده عادتیستآزاده را همه ز تواضع بود بلا
گر من نکوشمی به تواضع نبینمیاز هر خَسی مذلّت و از هر کسی عَنا
با جاهلان اگرچه به صورت برابرمفرقی بود هرآینه آخر میان ما
مهر شهان ز قوت ستوران بود پدیدگرچه زمرد است به دیدار چون گیا
آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیزاز دشمنان خصومت و از دوستان ریا
بر دشمنان همی نتوان بود مؤتَمَنبر دوستان همی نتوان کرد متکّا
قومی رَهِ منازعت من گرفته‌اندبی‌عقل و بی‌کفایت و بی‌فضل و بی‌دَها
من جز به شخص نیستم آن قوم را نظیرشمشیر جز به رنگ نماند به گندنا
با من بود خصومت ایشان عجیب‌ترزآهنگ مورچه به سوی جنگ اژدها
ز ایشان همه مرا نبود باک ذرّه‌ایکز آبگینه ظلم نیاید بر آسیا
گردد همی شکافته دِلْشان به کین منهمچون مه از اشارت انگشت مصطفی
چون گیرم از برای معانی قلم به دستگردد همه دعاوی آن طایفه هبا
ناچار بشکند همه ناموس جادواندر موضعی که در کف موسی بود عصا
ایشان به نزد خلق نیابند رتبتیتا طبعشان بود ز همه دانشی خلا
زیرا که بی مَطَر نبود میغ را محلچونانک بی‌گهر نبود تیغ را بها
با فضل من همیشه پدید است نقصشانچون عجز کافران بر اعجاز انبیا
با عقل من نباشد مریّخ را توانبا فضل من نباشد خورشید را ذُکا
آنم که برده‌ام عَلَمِ عِلم در جهانبر گوشهٔ ثریا از مرکز ثَریٰ
شاهان همی‌کنند به فضل من افتخارواقران همی‌کنند به نظم من اقتدا
با خاطر منیرم و با رای صافیمکالبرق فی الدجیّة و الشمس فی الضّحیٰ
عالیست همتم به همه وقت چون فلکصافیست نسبتم به همه نوع چون هوا
بر همت من است سخنهای من دلیلبر نسبت من است سخنهای من گوا
هرگز ندیده و نشنیده‌ست کس ز منکردار ناستوده و گفتار ناسزا
در پای جاهلان نپراگنده‌ام گهروز دست سفلگان نپذیرفته‌ام عطا
وین فخر بس مرا که ندیده‌ست هیچکسدر نثر من مذمت و در نظم من هجا
وآن را که او به صحبت من سر درآوردجویم بدل محبت و گویم به جان ثنا
ور زَلَّتی پدید شود زو معاینهانگارمش صواب و نپندارمش خطا
اهل هری کنون نشناسند قدر منتا رحلتی نباشد ازین جایگه مرا
مقدار آفتاب ندانند مردمانتا نور او نگردد از آسمان جدا
آن گاه قدر او بشناسند بر یقینکآید شب و پدید شود بر فلک سها
اندر حضر نباشد آزاده را خطرکاندر حجر نباشد یاقوت را بها
با این همه مرا گله‌ای نیست زین قبلزین بیشتر قبول که یابد به ابتدا؟
تا لفظ من به گاه فصاحت بود روانبازار من به نزد بزرگان بود روا
لیکن چو صد هزار جفا بینم از کسیناچار اندکی بنمایم ز ماجرا
زآن است غبن من که گروهی همی‌کنندبا من به دوستی ز همه عالم انتما
وآن گه به کام من نفسی برنیاورنددر دوستی کجا بود این قاعده روا
آزار من کشند به عمدا به خویشتنزآن سان که کَه کشد به بر خویش کهربا
در فضل من کنند به هر موضعی حسددر نقص من دهند ز هر جانبی رضا
با ناصحان من نسگالند جز نفاقبا حاسدان من ننمایند جز صفا
ور اوفتد مرا به همه عمر حاجتیبی‌حجّتی کنند همه صحبتم رها
مرد آن بود که روی نتابد ز دوستیلو بُسّت الجبال اَو انشقّت السّما