گنج

تهنیت فتح عراق و مدح سلطان سنجر

این اشارتها که ظاهر شد ز لطف کردگاروین بشارتها که صادر شد به فتح شهریار
یافت خواهد ملت از اندازهٔ آن دستگاهگشت خواهد دولت از آوازهٔ آن پایدار
گرچه سلطان را فراوان فتحها حاصل شده‌ستکز حصول آن خلایق را فزوده‌ست اعتبار
نامهٔ فتحت که خواهد ماند زآن اندر جهانصدهزاران قصه از شهنامه خوش‌تر یادگار
چون به باطل سر برآوردند قومی در عراقشد فریضه دفعشان بر پادشاه حق‌گزار
ور برای قمع ایشان رایت منصور اودر زمستان از خراسان کرد تحویل اختیار
لشکری بودند چون عفریت و خوک و غول و خرستیره‌رای و خیره‌روی و عمرکاه و غمزکار
سر به سر غافل ز تقدیر خدای مستعانیک به یک غره به اقبال جهان مستعار
از شجاعت بوده با شیر ژیان اندر قرانوز ضلالت بوده با دیو سپید اندر قطار
مدت سالی همی‌کردند در عالم طوافتا به یک ره مجتمع گشتند مردی صدهزار
بود شور انگیختن پیوسته ایشان را عملبود رنگ آمیختن همواره ایشان مستعار
هر که را دریافتندی از وضیع و از شریفسر بریدندی به تیغ و تن کشیدندی به دار
گه غریبان را ز بی‌رحمی همی‌کردند بندگه اسیران را ز نامردی همی کشتند زار
گه مسلمان را همی‌خواندند کافر بر ملاگه موحد را همی‌گفتند ملحد آشکار
گرچه از بیداد و غارتشان به شرق و غرب بوددر ممالک اضطراب و در مسالک اضطرار
شاه عالم زآن قبل تا خون نباید ریختنکرد ایشان را ز هر نوعی نصحیت چند بار
چون نصیحت رد شد و یزدان چنان تقدیر کردکاعتقاد بد برآرد عاقبت زیشان دمار
لشکر منصور ناگاهی بر آنان کوفتندچون شهاب دیوسوز و چون سحاب تندبار
چون شدند آمیخته بر یکدگر هر دو سپاهجنگ را چنگ آخته چون شیر شرزه در شکار
شد هوا از پارهای گرد تاری چون دخانشد زمین از قطره‌های خون جاری چون شرار
خیل سلطان را کرامت با سلامت متصلاهل عصیان را عزیمت بر هزیمت استوار
از هزاهز چون رخ معلول قرص آفتابوز زلازل چون تن مفلوج جرم کوهسار
بر زمین زرنیخ‌رنگ از روی بدخواهان نباتبر هوا شنگرف‌گون از خون گمراهان بخار
اسب تازان باد شکل و گرد گردان ابر وصفتیغ رخشان برق سان و کوس نالان رعدوار
گاه پیچش هر کمند و وقت کوشش هر سمنداژدهای بی‌قرار و آسمان بامدار
لعلگون پشت زمین و نیلگون روی هوااین ز الماس حسام و آن ز انقاس غبار
چون دل عشاق و جان عاشقان از مرد و گرزمرکز اشباح تنگ و مقصد ارواح تار
موضعی با زینت ذات‌البروج از تیغ و درعموقفی با هیبت یوم‌الخروج از گیر و دار
گاوپیچان در زمین از نعل اسب شیر روزشیر بی‌جان بر سپهر از بیم گرز گاوسار
پشت مرد از درع میناگون چو روی آسمانروی تیغ از قطره‌های خون چو پشت سوسمار
گه چو گردون از تغیر گشته هامون با شتابگه چو هامون از تغیر گشته گردون باوقار
وز فراوان خون غداران و مکاران که رفتدر طرفهای جبال و در کنفهای بحار
تا ابد بیجاده‌رنگ و لعلگون خواهند زادزین یکی در یتیم و زان یکی زر عیار
ایستاده پیش صف سلطان و زیر ران اوبارهٔ گردون‌تن هامون‌کن جیحون‌گذار
ماه سیری ماهی‌اندامی که کردی هر زمانپشت ماهی را نعال نو به ماه نونگار
غار گشتی گر در او رفتی ز شخص وی چو کوهکوه گشتی گر بر او جستی ز نعل وی چو غار
چون فلک در دور و از گردش فلک را رخ سیاهچون سمک در آب و از گامش سمک را تن فکار
مرکبی چون دلدل آورده بر این سان زیر زینوز نیام آهخته شمشیری به سان ذوالفقار
تا بدان گاهی که زخم تیغ او تسلیم کردجان اعدا را به دست مالک دارالبوار
گرچه آن لشکر ز غداری و بسیاری بدندهمچو ماران بی‌وفا و همچو موران بی‌شمار
در هزیمت گر توانستی از ایشان هر یکیپر بر آوردی چو مور و پوست بفگندی چو مار
گرچه اعدا را همه انواع شوکت جمع بوداز ستور و از ستام و از سلاح و از سوار
چون قضا از چار جانبشان گرفت اندر میانگاه حاجتشان نیامد سودمند آن هر چهار
ورچه سلطان داشت هر آلت که باید ساختهاز سپاه بی‌نهایت وز مصاف بی‌کنار
شر ایشان را کفایت کرد بی هیچ آلتیبر او با بندگان و سر او با کردگار
گر اجازت یافتندی زو ز بهر تهنیتچون میسر کرد فتح او خدای بردبار
آمدی شمس‌الضحی پش وی از ذات‌الحنکوآمدی روح‌الامین نزد وی از دارالقرار
ای هوای رزمگاهت چون زمین هاویهوی زمین بزمگاهت چون هوای نوبهار
خصم را زنهار دادن در جهان آیین توستزین قبل دارد همی یزدان تو را در زینهار
کردی از آزردن خصمان مجهول احترازگرچه بود آزار تو مقصودشان از کارزار
گرچه گه گه پشه دل مشغول دارد پیل راپیل دارد گاه جنگ از انتقام پشه عار
ای به خاک پای تو شاهان عالم را یمینوی ز جود دست تو اعقاب آدم را یسار
دین و دنیا را ز فر رای و فتح رایتتیمن حاضر بر یمین و یسر حاصل بر یسار
باز با تیهو ز عدلت خفته در یک آشیانشیر با آهو ز امنت رفته در یک مرغزار
بس که بگرفتی بلاد و بس که بشکستی مصافبس که بربستی عدو و بس که بگشادی حصار
این به فضل ذوالجلال و آن به حسن اعتقاداین به سعد آسمان و آن به سعی روزگار
شکر کن یزدان عالم را که یک نعمت نماندکاو نکرد آن گاه قسمت در ازل بر تو نثار
وز جهان نگذشت هرگز بر همایون خاطرتهیچ کامی کآن تو را حاصل نشد بی‌انتظار
لاجرم حال کسی باشد چنین کاو را بودسیرت محمود جفت و دولت مسعود یار
تا به ترکیب مزاج و جوهر و خلقت بودتند باد و رام خاک و پاک آب و تیز نار
باد اعدای تو را چون نار و آب و باد و خاکروی زرد و قدر پست و عزم سست و نقش خار