گنج

بخش ۹

بیا عارف که دنیا حرف مُفتستگهی نازک گهی پَخ گه کُلفت است
جهان چون خویِ تو نقشِ بر آبستزمانی خوش اُغُر گه بد لعابست
گهی ساید سرِ انسان به مِرّیخگهی در مقعدِ انسان کند میخ
«گهی عزت دهد گه خوار دارداز این بازیچه ها بسیار دارد»
یکی را افکند امروز در بندکند روزِ دگر او را خداوند
اگر کارش وِفاقی یا نِفاقیستتمامِ کارِ عالم اتفاقیست
نه مِهر هیچکس در سینه داردنه با کس کینۀ دیرینه دارد
نه مِهرش را نه کینش را قرارستنه آنش را نه اینش را مَدارَست
به دنیا نیست چیزی شرطِ چیزیز من بشنو اگر اهلِ تمیزی
به یونان این مَثَل مشهور باشدکه رَبُّ النوعِ روزی کور باشد
دهد بر دهخدا نعمت همان جورکه صد چندان دهد بر قاسمِ کور
به نادان آن چنان روزی رسانَدکه صد دانا در آن حیران بمانَد
در این دنیا به از آن جا نیابیکه باشد یک کتاب و یک کتابی
کتاب ار هست کمتر خور غمِ دوستکه از هر دوستی غمخوارتر اوست
نه غمّازی نه نمّامی شناسدنه کس از او نه او از کس هراسد
چو یاران دیر جوش و زود رو نیسترفیقِ پول و در بند پلو نیست
نشیند با تو تا هر وقت خواهیندارد از تو خواهش‌هایِ واهی
بگوید از برایت داستان‌هاحکایتها کند از باستان‌ها
نه از خویِ بدش دلگیر گردینه همچون عارف از وی سیر گردی