گنج

بخش ۸

خدایا کی شود این خلق خستهاز این عقد و نکاحِ چشم بسته
بُوَد نزد خرد اَحلی و اَحسَنزِنا کردن از این سان زن گرفتن
بگیری زن ندیده رویِ او رابری نا آزموده خویِ او را
چو عصمت باشد از دیدار مانعدگر بسته به اقبال است و طالع
به حرفِ عمّه و تعریفِ خالهکنی یک عمر گوزِ خود نواله
بدان صورت که با تعریفِ بقّالخریداری کنی خربوزۀ کال
و یا در خانه آری هندوانهندانسته که شیرین است یا نه
شب اندازی به تاریکی یکی تیردو روزِ دیگر از عمرت شوی سیر
سپس جویید کامِ خود ز هر کویتو از یک سوی و خانم از دگر سوی
نخواهی جَست چون آهو از این بندکه مغزِ خر خوراکت بوده یک چند
برو گر می‌شود خود را کن اَختهکه تا تُخمت نماند لایِ تخته
در ایران تا بُوَد مُلّا و مُفتیبه روزِ بدتر از این هم بیفتی
فقط یک وقت یک آزاده بینییکی چون آیت‌الله زاده بینی
دگر باره مهار از دست در رفتمرا دیگِ سخن جوشید و سر رفت
سخن از عارف و اطوارِ او بودشکایت در سرِ رفتارِ او بود
که چون چشمش فتد بر کونِ کم پشمبپوشد از تمام دوستان چَشم
اگر روزی ببینم رویِ ماهشدو دستی می‌زنم تویِ کلاهش
شنیدم تا شدی عارف کلاهیگرفته حُسنت از مه تا به ماهی
ز سر تا مولوی را بر گرفتیبساطِ خوشگلی از سر گرفتی
به هر جا می‌روی خلقند حیرانکه این عارف بود یا ماهِ تابان
زن و مرد از برایت غش نمایندبرایت نعل در آتش نمایند
چو می‌شد با کلاهی ماه گردیچرا این کار را زوتر نکردی؟
گرت یک نکته گویم دوستانهبه خرجت می‌رود آن نکته یا نه؟
من و تو گَر به سر مشعل فروزیمبه آن جفتِ سبیلت هر دو گوزیم
تو دیگر بعد از این آدم نگردیز آرایش فزون و کم نگردی
نخواهی شد پس از چل سال زیباتو خواهی مولوی بر سر بنه یا
نیفزاید کُلَه بر مَردیَت هیچتغیُّر هم مکُن بر مولوی پیچ
بیا عارف بگو چون است حالتچه بود از مشهدی گشتن خیالت
ترا بر این سفر کی کرد تشویقتو و مشهد، تو و این حسن توفیق؟
تو و محرم شدن در خرگهِ انس؟تو و محرم شدن در کعبۀ قدس؟
تو و این آستانِ آسمان جاه؟مگر شیطان به جنّت می‌برد راه؟
مرنج از من که امشب مست بودمبه مستی با تو گستاخی نمودم
من امشب ای برادر مستِ مستمچه باید کرد؟ مخلص مِی پرستم
ز فرطِ مستی از دستم فُتد کِلکچَکد مَی گر بیَفشارَم به هم پِلک
کنارِ سفره از مستی چنانمکه دستم گُم کند راهِ دهانم
گهی بر در خورم گاهی به دیواربه هم پیچید دو پایم لام الف وار
چو آن نو کوزه‌هایِ آب دیدهعرق اندر مَساماتَم دویده
گَرَم در تن نبودی جامۀ کِششدی غرقِ عَرق بالین و بالش
اگر کبریت خواهم بر فروزمهمی ترسم که چون الکل بسوزم
چو هم کاه از من و هم کاه دانمدلیلِ این همه خوردن ندانم
حواسم همچنان بر باده صَرفَستکه گویی قاضیم وین مالِ وَقفَست
من ایرج نیستم دیگر، شرابممرا جامد مپندارید آبم
الا ای عارفِ نیکو شمایلکه باشد دل به دیدارِ تو مایل
چو از دیدارِ رویت دور ماندمترا بی مایه و بی نور خواندم
ولی در بهترین جا خانه داریکه صاحب خانه‌ای جانانه داری
گُوارا باد مهمانی به جانتکه باشد بهتر از جان میزبانت
رشیدُ القَد صحیحُ الفِعلِ و القولفُتاده آن طرف حتّی ز لاَحول
مودَّب، با حیا، عاقل، فروتنمُهَذَّب، پاک‌دل، پاکیزه دیدن
خلیق و مهربان و راست گفتارتوانا با توانایی کم آزار
ندارد با جوانی هیچ شهوتبه خلوت پاک دامن تر ز جَلوت
چو دیده مرکزی‌ها را همه دزدخیانت کرده و برداشته مزد
ز مرکز رشتۀ طاعت گسستهکمر شخصاً به اصلاحات بسته
یکی ژاندارمری بر پا نمودهکه دنیا را پر از غوغا نموده
به هر جا یک جوانی با صلاحستدر این ژاندارمری تحت السِّلاحست
همه با قوّت و با استقامتصحیح البُنیه و خوب و سلامت
چو یک گویند و پا کوبند بر خاکبیفتد لرزه بر اندامِ افلاک
در آن ژاندارمری کردست تأسیسمنظّم مکتبی از بهرِ تدریس
گروهی بچّه ژاندارمند در ویکه الّلهُمَّ اَحفِظهُم مِنَ الُغَی
همه شِکّر دهن شیرین شمایلهمانطوری که می‌خواهد تو را دل
به رزمِ دشمنِ دولت چو شیرندبه خونِ عاشقان خوردن دَلیرند
عبوسانند اندر خانۀ زینعروسانند گاهِ عزّ و تمکین
همه بر هر فنونِ حرب حایزهمه گوینده هَل مِن مُبارِز
همه دانایِ فن، دارایِ علمندتو گویی از قشونِ ویلهلمند
به گاه جست و خیز و ژیمناستیکتو گویی هست اعضاشان ز لاستیک
کشند ار صف ز طهران تا به تجریشنبینی‌شان به صف یک مو پس و پیش
چنان با نظم و با ترتیبِ عالیکه اندر ریسمان، عِقدِ لآلی
همانا عارف این اطفال دیده‌ستکه در ژاندارمری منزل گُزیده‌ست
بیا عارف که ساقَت سم درآردمیانِ لُنبَرَینَت دُم درآرد
شنیدم سوء خُلقت دبّه کردههمان یک ذرّه را یک حَبّه کرده
ترقی کرده‌ای در بد اداییشده‌ستی پاک مالیخولیایی
ز منزل درنیایی همچو جوکیکُنی با مهربانان بد سلوکی
ز گُل نازک‌تَرَت گویند و رَنجیمَجُنب از جایِ خود عارف که گَنجی
یکی گوید که این عارف خیالیستیکی گوید که مغزش پاک خالیست
یکی بی قید و بی حالت شناسدیکی وردار و ورمالَت شناسد
یکی گوید که آبِ زیرِ کاهستیکی گوید که خیر این اشتباهست
یکی اصلاً ترا دیوانه گویدیکی هم مثل من دیوانه جوید!
سرِ راهِ حکیمی فحل و داناشنیدم داشت یک دیوانه ماوا
بد آن دیوانه را با عاقلان جنگسر و کارش همیشه بود با سنگ
ولی چشمش که بر دانا فتادیبر او از مهر لبخندی گشادی
از این رفتارِ او دانا برآشفتدر این اندیشه شد و با خویشتن گفت
یقیناً از جنون در من نشانستکه این دیوانه با من مهربانست
همانا بایدم کردن مداواکه تا زایل شود جنسیّت از ما
یقیناً بنده هم گمراه گشتمکه عارف جوی و عارف خواه گشتم
بود ناچار میل جنس بر جنسمُولیتر میل می‌ورزد به هِنسِنس
مگو عارف پرستیدن چه شیوه‌ستکه در جنگل سبیکه جزء میوه‌ست