بخش ۹۶ - گنهکار غیورم مزد بیخدمت نمیگیرم
گنهکار غیورم مزد بیخدمت نمیگیرماز آن داغم که بر تقدیر او بستند تقصیرم
ز فیض عشق و مستی بردهام اندیشه را آنجاکه از دنباله چشم مهر عالمتاب میگیرم
من از صبح نخستین نقشبند موج و گردابمچو بحر آسوده میگردد ز طوفان چاره برگیرم
جهان را پیش ازین صد بار آتش زیر پا کردمسکون و عافیت را پاک میسوزد بم و زیرم
از آن پیش بتان رقصیدم و زنار بربستمکه شیخ شهر مرد باخدا گردد ز تکفیرم
زمانی رم کنند از من زمانی با من آمیزنددرین صحرا نمیدانند صیادم که نخچیرم
دل بیسوز کم گیرد نصیب از صحبت مردیمس تابیدهای آور که گیرد در تو اکسیرم