گنج

بخش ۲۶ - ساقیا بر جگرم شعلهٔ نمناک انداز

ساقیا بر جگرم شعلهٔ نمناک اندازدگر آشوب قیامت به کف خاک انداز
او بیک دانهٔ گندم به زمینم انداختتو بیک جرعه آب آنسوی افلاک انداز
عشق را باده مرد افکن و پرزور بدهلای این باده به پیمانه ادراک انداز
حکمت و فلسفه کرده است گران خیز مراخضر من از سرم این بار گران پاک انداز
خرد از گرمی صهبا بگدازی نرسیدچارهٔ کار به آن غمزه چالاک انداز
بزم در کشمکش بیم و امید است هنوزهمه را بی خبر از گردش افلاک انداز
میتوان ریخت در آغوش خزان لاله و گلخیز و بر شاخ کهن خون رگ تاک انداز