بخش ۶۱ - حضور
گرچه جنت از تجلی های اوستجان نیاساید به جز دیدار دوست
ما ز اصل خویشتن در پرده ایمطائریم و آشیان گم کرده ایم
علم اگر کج فطرت و بد گوهر استپیش چشم ما حجاب اکبر است
علم را مقصود اگر باشد نظرمی شود هم جاده و هم راهبر
می نهد پیش تو از قشر وجودتا تو پرسی چیست راز این نمود
جاده را هموار سازد اینچینشوق را بیدار سازد اینچنین
درد و داغ و تاب و تب بخشد تراگریه های نیم شب بخشد ترا
علم تفسیر جهان رنگ و بودیده و دل پرورش گیرد ازو
بر مقام جذب و شوق آرد تراباز چون جبریل بگذارد ترا
عشق کس را کی بخلوت می برداو ز چشم خویش غیرت می برد
اول او هم رفیق و هم طریقآخر او راه رفتن بی رفیق
در گذشتم زان همه حور و قصورزورق جان باختم در بحر نور
غرق بودم در تماشای جمالهر زمان در انقلاب و لایزال
گم شدم اندر ضمیر کائناتچون رباب آمد بچشم من حیات
آنکه هر تارش رباب دیگریهر نوا از دیگری خونین تری
ما همه یک دودمان نار و نورآدم و مهر و مه و جبریل و حور
پیش جان آئینه ئی آویختندحیرتی را با یقین آمیختند
صبح امروزی که نورش ظاهر استدر حضورش دوش و فردا حاضر است
حق هویدا با همه اسرار خویشبا نگاه من کند دیدار خویش
دیدنش افزودن بی کاستندیدنش از قبر تن برخاستن
عبد و مولا در کمین یکدگرهر دو بیتاب اند از ذوق نظر
زندگی هر جا که باشد جستجوستحل نشد این نکته من صیدم که اوست
عشق جان را لذت دیدار دادبا زبانم جرأت گفتار داد
ای دو عالم از تو با نور و نظراندکی آن خاکدانی را نگر
بندهٔ آزاد را ناسازگاربر دمد از سنبل او نیش خار
غالبان غرق اند در عیش و طربکار مغلوبان شمار روز و شب
از ملوکیت جهان تو خرابتیره شب در آستین آفتاب
دانش افرنگیان غارتگریدیر ها خیبر شد از بی حیدری
آنکه گوید لااله بیچاره ایستفکرش از بی مرکزی آواره ایست
چار مرگ اندر پی این دیر میرسود خوار و والی و ملا و پیر
اینچنین عالم کجا شایان تستآب و گل داغی که بر دامان تست
ندای جمال
کلک حق از نقشهای خوب و زشتهر چه ما را سازگار آمد نوشت
چیست بودن دانی ای مرد نجیب؟از جمال ذات حق بردن نصیب
آفریدن جستجوی دلبریوانمودن خویش را بر دیگری
اینهمه هنگامه های هست و بودبی جمال ما نیاید در وجود
زندگی هم فانی و هم باقی استاین همه خلاقی و مشتاقی است
زنده ئی؟ مشتاق شو خلاق شوهمچو ما گیرندهٔ آفاق شو
در شکن آنرا که ناید سازگاراز ضمیر خود دگر عالم بیار
بندهٔ آزاد را آید گرانزیستن اندر جهان دیگران
هر که او را قوت تخلیق نیستپیش ما جز کافر و زندیق نیست
ق
از جمال ما نصیب خود نبرداز نخیل زندگانی بر نخورد
مرد حق برنده چون شمشیر باشخود جهان خویش را تقدیر باش
زنده رود
چیست آئین جهان رنگ و بوجز که آب رفته می ناید بجو
زندگانی را سر تکرار نیستفطرت او خوگر تکرار نیست
زیر گردون رجعت او را نارواستچون ز پا افتاد قومی برنخاست
ملتی چون مرد ، کم خیزد ز قبرچارهٔ او چیست غیر از قبر و صبر
ندای جمال
زندگانی نیست تکرار نفساصل او از حی و قیوم است و بس
قرب جان با آنکه گفت «انی قریب»از حیات جاودان بردن نصیب
فرد از توحید لاهوتی شودملت از توحید جبروتی شود
بایزید و شبلی و بوذر ازوستامتان را طغرل و سنجر ازوست
بی تجلی نیست آڈم را ثباتجلوهٔ ما فرد و ملت را حیات
هر دو از توحید می گیرد کمالزندگی این را جلال ، آنرا جمال
این سلیمانی است آن سلمانی استآن سراپا فقر و این سلطانی است
آن یکی را بیند ، این گردد یکیدر جهان با آن نشین با این بزی
چیست ملت ایکه گوئی لاالهبا هزاران چشم بودن یک نگه
اهل حق را حجت و دعوی یکیستخیمه های ما جدا دلها یکی است
ذره ها از یک نگاه آفتابیک نگه شو تا شود حق بی حجاب
یک نگاهی را بچشم کم مبیناز تجلی های توحید است این
ملتی چون می شود توحید مستقوت و جبروت می آید بدست
روح ملت را وجود از انجمنروح ملت نیست محتاج بدن
تا وجودش را نمود از صحبت استمرد چون شیرازهٔ صحبت شکست
مرده ئی از یک نگاهی زنده شوبگذر از بی مرکزی پاینده شو
وحدت افکار و کردار آفرینتا شوی اندر جهان صاحب نگین
زنده رود
من کیم تو کیستی عالم کجاستدر میان ما و تو دوری چراست
من چرا در بند تقدیرم بگویتو نمیری من چرا میرم بگوی
ندای جمال
بوده ئی اندر جهان چار سوهر که گنجد اندرو میرد درو
زندگی خواهی خودی را پیش کنچار سو را غرق اندر خویش کن
باز بینی من کیم تو کیستیدر جهان چون مردی و چون زیستی
زنده رود
پوزش این مرد نادان در پذیرپرده را از چهرهٔ تقدیر گیر
انقلاب روس و آلمان دیده امشور در جان مسلمان دیده ام
دیده ام تدبیر های غرب و شرقوانما تقدیر های غرب و شرق
افتادن تجلی جلال
ناگهان دیدم جهان خویش راآن زمین و آسمان خویش را
غرق در نور شفق گون دیدمشسرخ مانند طبر خون دیدمش
زان تجلی ها که در جانم شکستچون کلیم الله فتادم جلوه مست
نور او هر پردگی را وانمودتاب گفتار از زبان من ربود
از ضمیر عالم بی چند و چونیک نوای سوزناک آمد برون
«بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشوکه نیرزد بجوی اینهمه دیرینه و نو
آن نگینی که تو با اهرمنان باخته ئیهم به جبریل امینی نتوان کرد گرو
زندگی انجمن آرا و نگهدار خود استای که در قافله ئی ، بی همه شو با همه رو
تو فروزنده تر از مهر منیر آمده ئیآنچنان زی که بهر ذره رسانی پرتو
چون پرکاه که در رهگذر باد افتادرفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو
از تنک جامی تو میکده رسوا گردیدشیشه ئی گیر و حکیمانه بیاشام و برو»