بخش ۶۲ - خطاب به جاوید
سخنی به نژاد نو
این سخن آراستن بیحاصل استبر نیاید آنچه در قعر دل است
گرچه من صد نکته گفتم بی حجابنکته ئی دارم که ناید در کتاب
گر بگویم می شود پیچیده ترحرف و صوت او را کند پوشیده تر
سوز او را از نگاه من بگیریا ز آه صبحگاه من بگیر
مادرت درس نخستین با تو دادغنچهٔ تو از نسیم او گشاد
از نسیم او ترا این رنگ و بوستای متاع ما بهای تو ازوست
دولت جاوید ازو اندوختیاز لب او لااله آموختی
ای پسر ذوق نگه از من بگیرسوختن در لااله از من بگیر
لااله گوئی بگو از روی جانتا ز اندام تو آید بوی جان
مهر و مه گردد ز سوز لاالهدیده ام این سوز را در کوه و که
این دو حرف لااله گفتار نیستلااله جز تیغ بی زنهار نیست
زیستن با سوز او قهاری استلااله ضرب است و ضرب کاری است
مؤمن و پیش کسان بستن نطاقمؤمن و غداری و فقر و نفاق
با پشیزی دین و ملت را فروختهم متاع خانه و هم خانه سوخت
لااله اندر نمازش بود و نیستنازها اندر نیازش بود و نیست
نور در صوم و صلوت او نماندجلوه ئی در کائنات او نماند
آنکه بود الله او را ساز و برگفتنهٔ او حب مال و ترس مرگ
رفت ازو آن مستی و ذوق و سروردین او اندر کتاب و او بگور
صحبتش با عصر حاضر در گرفتحرف دین را از دو «پیغمبر» گرفت
آن ز ایران بود و این هندی نژادآن ز حج بیگانه و این از جهاد
تا جهاد و حج نماند از واجباترفت جان از پیکر صوم و صلوت
روح چون رفت از صلوت و از صیامفرد ناهموار و ملت بی نظام
سینه ها از گرمی قرآن تهیاز چنین مردان چه امید بهی
از خودی مرد مسلمان در گذشتای خضر دستی که آب از سر گذشت
سجده ئی کزوی زمین لرزیده استبر مرادش مهر و مه گردیده است
ق
سنگ اگر گیرد نشان آن سجوددر هوا آشفته گردد همچو دود
این زمان جز سر بزیری هیچ نیستاندر و جز ضعف پیری هیچ نیست
آن شکوه ربی الاعلی کجاستاین گناه اوست یا تقصیر ماست
هر کسی بر جادهٔ خود تند روناقهٔ ما بی زمام و هرزه دو
صاحب قرآن و بی ذوق طلب؟العجب ثم العجب ثم العجب!
گر خدا سازد ترا صاحب نظرروزگاری را که می آید نگر
عقلها بیباک و دلها بی گدازچشمها بی شرم و غرق اندر مجاز
علم و فن دین و سیاست ، عقل و دلزوج زوج اندر طواف آب و گل
آسیا آن مرز و بوم آفتابغیر بین از خویشتن اندر حجاب
قلب او بی واردات نو بنوحاصلش را کس نگیرد باد و جو
روزگارش اندرین دیرینه دیرساکن و یخ بسته و بی ذوق سیر
صید ملایان و نخچیر ملوکآهوی اندیشه او لنگ و لوک
عقل و دین و دانش و ناموس و ننگبسته فتراک لردان فرنگ
تاختم بر عالم افکار اوبر دریدم پردهٔ اسرار او
در میان سینه دل خون کرده امتا جهانش را دگرگون کرده ام
من بطبع عصر خود گفتم دو حرفکرده ام بحرین را اندر دو ظرف
حرف پیچاپیچ و حرف نیش دارتا کنم عقل و دل مردان شکار
حرف ته داری باند از فرنگنالهٔ مستانه ئی از تار چنگ
اصل این از ذکر و اصل آن ز فکرای تو بادا وارث این فکر و ذکر
آب جویم از دو بحر اصل من استفصل من فصل است و هم وصل من است
تا مزاج عصر من دیگر فتادطبع من هنگامهٔ دیگر نهاد
نوجوانان تشنه لب خالی ایاغ شسته رو تاریک جان روشن دماغ
کم نگاه و بی یقین و نا امیدچشم شان اندر جهان چیزی ندید
ناکسان منکر ز خود مؤمن به غیرخشت بند از خاکشان معمار دیر
مکتب از مقصود خویش آگاه نیستتا بجذب اندرونش راه نیست
نور فطرت راز جانها پاک شستیک گل رعنا ز شاخ او نرست
خشت را معمار ما کج می نهدخوی بط با بچهٔ شاهین دهد
علم تا سوزی نگیرد از حیاتدل نگیرد لذتی از واردات
علم جز شرح مقامات تو نیستعلم جز تفسیر آیات تو نیست
سوختن میباید اندر نار حستا بدانی نقرهٔ خود را ز مس
علم حق اول حواس آخر حضورآخر او می نگنجد در شعور
صد کتاب آموزی از اهل هنرخوشتر آن درسی که گیری از نظر
هر کسی زان می که ریزد از نظرمست می گردد بانداز دگر
از دم باد سحر میرد چراغلاله زان باد سحر ، می در ایاغ
کم خور و کم خواب و کم گفتار باشگرد خود گردنده چون پرگار باش
منکر حق نزد ملا کافر استمنکر خود نزد من کافر تر است
آن به انکار وجود آمد «عجول،این «عجول» و هم «ظلوم» و هم «جهول»
شیوهٔ اخلاص را محکم بگیرپاک شو از خوف سلطان و امیر
عدل در قهر و رضا از کف مدهقصد در فقر و غنا از کف مده
حکم دشوار است تأویلی مجوجز به قلب خویش قندیلی مجو
حفظ جانها ذکر و فکر بی حسابحفظ تنها ضبط نفس اندر شباب
حاکمی در عالم بالا و پستجز به حفظ جان و تن ناید بدست
لذت سیر است مقصود سفرگر نگه بر آشیان داری مپر
ماه گردد تا شود صاحب مقامسیر آدم را مقام آمد حرام
زندگی جز لذت پرواز نیستآشیان با فطرت او ساز نیست
رزق زاغ و کرکس اندر خاک گوررزق بازان در سواد ماه و هور
سر دین صدق مقال اکل حلالخلوت و جلوت تماشای جمال
در ره دین سخت چون الماس زیدل بحق بر بند و بی وسواس زی
سری از اسرار دین بر گویمتداستانی از مظفر گویمت
اندر اخلاص عمل فرد فریدپادشاهی با مقام با یزید
پیش او اسبی چو فرزندان عزیزسخت کوش چون صاحب خود در ستیز
سبزه رنگی از نجیبان عربباوفا ، بی عیب ، پاک اندر نسب
مرد مؤمن را عزیز ای نکته رسچیست جز قرآن و شمشیر و فرس
من چه گویم وصف آن خیر الجیادکوه و روی آبها رفتی چو باد
روز هیجا از نظر آماده ترتند بادی طایف کوه و کمر
در تک او فتنه های رستخیزسنگ از ضرب سم او ریز ریز
روزی آن حیوان چو انسان ارجمندگشت از درد شکم زار و نژند
کرد بیطاری علاجش از شراباسب شه را وارهاند از پیچ و تاب
شاه حق بین دیگر آن یکران نخواستشرع تقوی از طریق ما جداست
ای ترا بخشد خدا قلب و جگرطاعت مرد مسلمانی نگر
دین سراپا سوختن اندر طلبانتهایش عشق و آغازش ادب
آبروی گل ز رنگ و بوی اوستبی ادب ، بی رنگ و بو ، بی آبروست
نوجوانی را چو بینم بی ادبروز من تاریک می گردد چو شب
تاب و تب در سینه افزاید مرایاد عهد مصطفی آید مرا
از زمان خود پشیمان میشومدر قرون رفته پنهان میشوم
ستر زن یا زوج یا خاک لحدستر مردان حفظ خویش از یار بد
حرف بد را بر لب آوردن خطاستکافر و مؤمن همه خلق خداست
آدمیت ، احترام آدمیبا خبر شو از مقام آدمی
آدمی از ربط و ضبط تن به تنبر طریق دوستی گامی بزن
بندهٔ عشق از خدا گیرد طریقمی شود بر کافر و مؤمن شفیق
کفر و دین را گیر در پهنای دلدل اگر بگریزد از دل وای دل
گرچه دل زندانی آب و گل استاینهمه آفاق آفاق دل است
گرچه باشی از خداوندان دهفقر را از کف مده از کف مده
سوز او خوابیده در جان تو هستاین کهن می از نیاگان تو هست
در جهان جز درد دل سامان مخواهنعمت از حق خواه و از سلطان مخواه
ای بسا مرد حق اندیش و بصیرمی شود از کثرت نعمت ضریر
کثرت نعمت گداز از دل بردناز می آرد نیاز از دل برد
سالها اندر جهان گردیده امنم به چشم منعمان کم دیده ام
من فدای آنکه درویشانه زیستوای آنکو از خدا بیگانه زیست
در مسلمانان مجو آن ذوق و شوقآن یقین آن رنگ و بو آن ذوق و شوق
عالمان از علم قرآن بی نیازصوفیان درنده گرگ و مو دراز
گرچه اندر خانقاهان های و هوستکو جوانمردی که صهبا در کدوست
هم مسلمانان افرنگی مآبچشمهٔ کوثر بجویند از سراب
بی خبر از سر دین اند این همهاهل کین اند اهل کین اند این همه
خیر و خوبی بر خواص آمد حرامدیده ام صدق و صفا را در عوام
اهل دین را باز دان از اهل کینهم نشین حق بجو با او نشین
کرکسان را رسم و آئین دیگر استسطوت پرواز شاهین دیگرست
مرد حق از آسمان افتد چو برقهیزم او شهر و دشت غرب و شرق
ما هنوز اندر ظلام کائناتاو شریک اهتمام کائنات
او کلیم و او مسیح و او خلیلاو محمد او کتاب او جبرئیل
آفتاب کائنات اهل دلاز شعاع او حیات اهل دل
اول اندر نار خود سوزد تراباز سلطانی بیاموزد ترا
ما همه با سوز او صاحبدلیمورنه نقش باطل آب و گلیم
ترسم این عصری که تو زادی درآندر بدن غرق است و کم داند ز جان
چون بدن از قحط جان ارزان شودمرد حق در خویشتن پنهان شود
در نیابد جستجو آن مرد راگرچه بیند روبرو آن مرد را
تو مگر ذوق طلب از کف مدهگرچه در کار تو افتد صد گره
گر نیابی صحبت مرد خبیراز اب وجد آنچه من دارم بگیر
پیر رومی را رفیق راه سازتا خدا بخشد ترا سوز و گداز
زانکه رومی مغز را داند ز پوستپای او محکم فتد در کوی دوست
شرح او کردند و او را کس ندیدمعنی او چون غزال از ما رمید
رقص تن از حرف او آموختندچشم را از رقص جان بر دوختند
رقص تن در گردش آرد خاک رارقص جان برهم زند افلاک را
علم و حکم از رقص جان آید بدستهم زمین هم آسمان آید بدست
فرد ازوی صاحب جذب کلیمملت ازوی وارث ملک عظیم
رقص جان آموختن کاری بودغیر حق را سوختن کاری بود
تا ز نار حرص و غم سوزد جگرجان برقص اندر نیاید ای پسر
ضعف ایمانست و دلگیریست غمنوجوانا «نیمه پیری است غم»
می شناسی حرص «فقر حاضر» استمن غلام آنکه بر خود قاهر است
ای مرا تسکین جان ناشکیبتو اگر از رقص جان گیری نصیب
سر دین مصطفی گویم تراهم به قبر اندر دعا گویم ترا