گنج

بخش ۵۴ - در حضور شاه همدان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۰۶ بیت
زنده رود
از تو خواهم سر یزدان را کلیدطاعت از ما جست و شیطان آفرید
زشت و ناخوش را چنان آراستندر عمل از ما نکوئی خواستن
از تو پرسم این فسون سازی که چهبا قمار بدنشین بازی که چه
مشت خاک و این سپهر گرد گردخود بگو می زیبدش کاری که کرد
کار ما ، افکار ما ، آزار مادست با دندان گزیدن کار ما
شاه همدان
بنده ئی کز خویشتن دارد خبرآفریند منفعت را از ضرر
بزم با دیو است آدم را وبالرزم با دیو است آدم را جمال
خویش را بر اهرمن باید زدنتو همه تیغ آن همه سنگ فسن
تیز تر شو تا فتد ضرب تو سختورنه باشی در دو گیتی تیره بخت
زنده رود
زیر گردون آدم آدم را خوردملتی بر ملتی دیگر چرد
جان ز اهل خطه سوزد چون سپندخیزد از دل ناله های دردمند
زیرک و دراک و خوش گل ملتی استدر جهان تر دستی او آیتی است
ساغرش غلطنده اندر خون اوستدر نی من ناله از مضمون اوست
از خودی تا بی نصیب افتاده استدر دیار خود غریب افتاده است
دستمزد او بدست دیگرانماهی رودش به شست دیکران
کاروانها سوی منزل گام گامکار او نا خوب و بی اندام و خام
از غلامی جذبه های او بمردآتشی اندر رگ تاکش فسرد
تا نپنداری که بود است اینچینجبهه را همواره سود است اینچنین
در زمانی صف شکن هم بوده استچیره و جانباز و پر دم بوده است
کوههای خنگ سار او نگرآتشین دست چنار او نگر
در بهاران لعل میریزد ز سنگخیزد از خاکش یکی طوفان رنگ
لکه های ابر در کوه و دمنپنبه پران از کمان پنبه زن
کوه و دریا و غروب آفتابمن خدارا دیدم آنجا بی حجاب
با نسیم آواره بودم در نشاط«بشنو از نی» می سرودم در نشاط
مرغکی می گفت اندر شاخساربا پشیزی می نیرزد این بهار
لاله رست و نرگس شهلا دمیدباد نو روزی گریبانش درید
عمرها بالید ازین کوه و کمرنستر از نور قمر پاکیزه تر
عمر ها گل رخت بر بست و گشادخاک ما دیگر شهاب الدین نزاد
نالهٔ پر سوز آن مرغ سحرداد جانم را تب و تاب دگر
تا یکی دیوانه دیدم در خروشآنکه برد از من متاع صبر و هوش
«بگذر ز ما و نالهٔ مستانه ئی مجویبگذر ز شاخ گل که طلسمی است رنگ و بوی
گفتی که شبنم از ورق لاله می چکدغافلی دلی است اینکه بگرید کنار جوی
این مشت پر کجا و سرود اینچنین کجاروح غنی است ماتمی مرگ آرزوی
باد صبا اگر به جنیوا گذر کنی،حرفی ز ما به مجلس اقوام باز گوی
دهقان و کشت و جوی و خیابان فروختندقومی فروختند و چه ارزان فروختند»
شاه همدان
با تو گویم رمز باریک ای پسرتن همه خاک است و جان والا گهر
جسم را از بهر جان باید گداختپاک را از خاک می باید شناخت
گر ببری پارهٔ تن را ز تنرفت از دست تو آن لخت بدن
لیکن آن جانی که گردد جلوه مستگر ز دست او را دهی آید بدست
جوهرش با هیچ شی مانند نیستهست اندر بند و اندر بند نیست
گر نگهداری بمیرد در بدنور بیفشانی ، فروغ انجمن
چیست جان جلوه مست ای مرد رادچیست جان دادن ز دست ایمرد راد
چیست جان دادن بحق پرداختنکوه را با سوز جان بگداختن
جلوه مستی خویش را دریافتندر شبان چون کوکبی بر تافتن
خویش را نایافتن نابودن استیافتن خود را بخود بخشودن است
هر که خود را دید و غیر از خود ندیدرخت از زندان خود بیرون کشید
جلوه بد مستی که بیند خویش راخوشتر از نوشینه داند نیش را
در نگاهش جان چو باد ارزان شودپیش او زندان او لرزان شود
تیشهٔ او خاره را بر می دردتا نصیب خود ز گیتی می برد
تا ز جان بگذشت جانش جان اوستورنه جانش یکدو دم مهمان اوست
زنده رود
گفته ئی از حکمت زشت و نکویپیر دانا نکتهٔ دیگر بگوی
مرشد معنی نگاهان بوده ئیمحرم اسرار شاهان بوده ئی
ما فقیر و حکمران خواهد خراجچیست اصل اعتبار تخت و تاج
شاه همدان
اصل شاهی چیست اندر شرق و غربیا رضای امتان یا حرب و ضرب
فاش گویم با تو ای والا مقامباج را جز با دو کس دادن حرام
یا «اولی الامری» که «منکم» شأن اوستآیهٔ حق حجت و برهان اوست
یا جوانمردی چو صرصر تند خیزشهر گیر و خویش باز اندر ستیز
روز کین کشور گشا از قاهریروز صلح از شیوه های دلبری
می توان ایران و هندوستان خریدپادشاهی را ز کس نتوان خرید
جام جم را ای جوان باهنرکس نگیرد از دکان شیشه گر
ور بگیرد مال او جز شیشه نیستشیشه را غیر از شکستن پیشه نیست
غنی
هند را این ذوق آزادی که دادصید را سودای صیادی که داد
آن برهمن زادگان زنده دللالهٔ احمر ز روی شان خجل
تیزبین و پخته کار و سخت کوشاز نگاهشان فرنگ اندر خروش
اصلشان از خاک دامنگیر ماستمطلع این اختران کشمیر ماست
خاک ما را بی شرر دانی اگربر درون خود یکی بگشا نظر
اینهمه سوزی که داری از کجاستاین دم باد بهاری از کجاست
این همان باد است کز تأثیر اوکوهسار ما بگیرد رنگ و بو
هیچ میدانی که روزی در ولرموجه ئی می گفت با موج دگر
چند در قلزم به یکدیگر زنیمخیز تا یک دم بساحل سر زنیم
زادهٔ ما یعنی آن جوی کهنشور او در وادی و کوه و دمن
هر زمان بر سنگ ره خود را زندتا بنای کوه را بر می کند
آن جوان کو شهر و دشت و در گرفتپرورش از شیر صد مادر گرفت
سطوت او خاکیان را محشری استاین همه از ماست، نی از دیگری است
زیستن اندر حد ساحل خطاستساحل ما سنگی اندر راه ماست
با کران در ساختن مرگ دوامگرچه اندر بحر غلتی صبح و شام
زندگی جولان میان کوه و دشتای خنک موجی که از ساحل گذشت
ایکه خواندی خط سیمای حیاتای به خاور داده غوغای حیات
ای ترا آهی که می سوزد جگرتو ازو بیتاب و ما بیتاب تر
ای ز تو مرغ چمن را های و هوسبزه از اشک تو می گیرد وضو
ایکه از طبع تو کشت گل دمیدای ز امید تو جانها پر امید
کاروانها را صدای تو دراتو ز اهل خطه نومیدی چرا
دل میان سینهٔ شان مرده نیستاخگر شان زیر یخ افسرده نیست
باش تا بینی که بی آواز صورملتی بر خیزد از خاک قبور
غم مخور ای بندهٔ صاحب نظربر کش آن آهی که سوزد خشک و تر
شهر ها زیر سپهر لاجوردسوخت از سوز دل درویش مرد
سلطنت نازکتر آمد از حباباز دمی او را توان کردن خراب
از نوا تشکیل تقدیر امماز نوا تخریب و تعمیر امم
نشتر تو گرچه در دلها خلیدمر ترا چونانکه هستی کس ندید
پردهٔ تو از نوای شاعری استآنچه گوئی ماورای شاعری است
تازه آشوبی فکن اندر بهشتیک نوا مستانه زن اندر بهشت
زنده رود
با نشئه درویشی در ساز و دمادم زنچون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن
گفتند جهان ما آیا بتو می سازدگفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن
در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیستبا رستم دستان زن با مغبچه ها کم زن
ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوختاین داغ جگر تابی بر سینه آدم زن
تو سوز درون او تو گرمی خون اوباور نکنی چاکی در پیکر عالم زن
عقل است چراغ تو در راهگذاری نهعشق است ایاغ تو با بندهٔ محرم زن
لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزملعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن