گنج

بخش ۳۱ - فرو رفتن بدریای زهره و دیدن ارواح فرعون و کشنر را

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۷ بیت
پیر روم آن صاحب «ذکر جمیل» ضرب او را سطوت ضرب خلیل
این غزل در عالم مستی سرودهر خدای کهنه آمد در سجود
غزل
«باز بر رفته و آینده نظر باید کردهله بر خیز که اندیشه دگر باید کرد
عشق بر ناقهٔ ایام کشد محمل خویشعاشقی راحله از شام و سحر باید کرد
پیر ما گفت جهان بر روشی محکم نیستاز خوش و ناخوش او قطع نظر باید کرد
تو اگر ترک جهان کرده سر او داریپس نخستین ز سر خویش گذر باید کرد
گفتمش در دل من لات و منات است بسیگفت این بتکده را زیر و زبر باید کرد»
باز با من گفت «بر خیز ای پسرجز بدامانم میاویز ای پسر
آن کهستان آن جبال بی کلیمآنکه از برف است چون انبار سیم
در پس او قلزم الماس گونآشکارا تر درونش از برون
نی بموج و نی به سیل او را خللدر مزاج او سکون لم یزل
این مقام سر کشان زور مستمنکران غایب و حاضر پرست
آن یکی از شرق و آن دیگر ز غربهر دو با مردان حق در حرب و ضرب
آن یکی بر گردنش چوب کلیموان دگر از تیغ درویشی دو نیم
هر دو فرعون این صغیر و آن کبیرهر دو در آغوش دریا تشنه میر
هر کسی با تلخی مرگ آشناستمرگ جباران ز آیات خداست
درپی من پا بنه از کس مترسدست در دستم بده از کس مترس
سینهٔ دریا چو موسی بر درممن ترا اندر ضمیر او برم»
بحر بر ما سینهٔ خود را گشودیا هوا بود و چو آبی وانمود
قعر او یک وادی بیرنگ و بووادی تاریکی او تو به تو
پیر رومی سورهٔ طه سرودزیر دریا ماهتاب آمد فرود
کوههای شسته و عریان و سرداندر آن سر گشته و حیران دو مرد
سوی رومی یک نظر نگریستندباز سوی یکدگر نگریستند
گفت فرعون این سحر این جوی نوراز کجا این صبح و این نور و ظهور
رومی
هر چه پنهان است ازو پیداستیاصل این نور از یدبیضاستی
فرعون
آه نقد عقل و دین در باختمدیدم و این نور را نشناختم
ای جهانداران سوی من بنگریدای زیانکاران سوی من بنگرید
وای قومی از هوس گردیده کورمی برد لعل و گهر از خاک گور
پیکری کو در عجایب خانه ایستبر لب خاموش او افسانه ایست
از ملوکیت خبرها می دهدکور چشمان را نظرها می دهد
چیست تقدیر ملوکیت ، شقاقمحکمی جستن ز تدبیر نفاق
از بد آموزی زبون تقدیر ملکباطل و آشفته تر تدبیر ملک
باز اگر بینم کلیم الله راخواهم از وی یک دل آگاه را
رومی
حاکمی بی نور جان خام است خامبی یدبیضا ملوکیت حرام
حاکمی از ضعف محکومان قویستبیخش از حرمان محرومان قویست
تاج از باج است و از تسلیم باجمرد اگر سنگ است میگردد زجاج
فوج و زندان و سلاسل رهزنی استاوست حاکم کز چنین سامان غنی است
ذوالخرطوم
مقصد قوم فرنگ آمد بلنداز پی لعل و گهر گوری نکند
سر گذشت مصر و فرعون و کلیممی توان دیدن ز آثار قدیم
علم و حکمت کشف اسرار است و بسحکمت بی جستجو خوار است و بس
فرعون
قبر ما را علم و حکمت بر گشودلیکن اندر تربت مهدی چه بود