گنج

شمارهٔ ۸۳

قافیه: اسازد۸ بیت
عجب که درد مرا هیچکس دوا سازدمگر که چاره بیچارگان خدا سازد
دلم بدرد و بلا انس کرده است چنانکز عافیت بگریزد بابتلا سازد
بکیش عشق دلش زنده ابد باشدکه جان خود هدف ناوک بلا سازد
نظر بشاهی هر دو جهان نیندازدکسی که بر در او خویشتن گدا سازد
دلیکه یافت خلاصی ز قید کبر و ریاوطن بساخت اقلیم کبریا سازد
بحق سپار دل آهنین خود کانرابصیقل کرم آیینه بقا سازد
مراد خویش ز جانان کسی تواند یافتکه در طریق وفا جان خود فدا سازد
حسین را طرب و ساز و عیش در پیش استنگار من چو به عشاق بی‌نوا سازد