گنج

شمارهٔ ۷۸

دلم هوای چنان سرو نازنین داردکه مشگ سوده بر اطراف یاسمین دارد
ز مهر زهره جبینی شدم ستاره فشانکه داغ بندگیش ماه بر جبین دارد
هزار عاقل فرزانه گشت دیوانهاز آن دو سلسله کز زلف عنبرین دارد
کمان گرفت و کمین کرد چشم شوخش بازهزار فتنه و آشوب در کمین دارد
ز همنشینی جانان تمتعی یابدکسی که دولت و اقبال همنشین دارد
زهی حبیب که از بهر وحی آیت عشقز جبرئیل نهانی دگر امین دارد
بگفت عاقبت از عشق کشته خواهی شدحسین خود ز جهان آرزو همین دارد