شمارهٔ ۷۷
نگار من چو بلعل شکر نثار آیدغذای طوطی طبعم سخن گذار آید
دیار دل که خرابست بی شهنشه خویشبشهریار رسد چون بشهریار آید
شهان پیاده شوند و نهند رخ بر خاکبدان بساط که آن نازنین سوار آید
در آنزمان که ز اخلاق او سخن گویدفرشته کیست که باری در این شمار آید
اگر فدای تو ای دلربا نگردد جاندگر چه فایده زین جان بیقرار آید
هزار فخر کنم هر زمان به بندگیتمرا ز شاهی عالم اگر چه عار آید
دل مرا که بجای سپند میسوزینگاهدار که روزی ترا بکار آید
حسین خاک رهت گشته است میترسدکه بر دل تو از آن رهگذر غبار آید