گنج

شمارهٔ ۵۹

کدام دل که گرفتار و مبتلای تو نیستکدام سر که سراسیمه هوای تو نیست
کدام طایر قدسی نشد گرفتارتکدام جان گرامی که آن فدای تو نیست
کدام سینه نشد آستان درد و غمتکدام دل هدف ناوک بلای تو نیست
مرا ز گوش چو سود ار حدیث تو نبودمرا ز دیده چه حاصل اگر لقای تو نیست
بیا بمنظره چشم روشنم بنشینکه خانه دل تاریک بنده جای تو نیست
ترا چو دید دلم شد ز خویش بیگانهبخویش بسته بود هر که آشنای تو نیست
گریختن ز جفا شرط عاشقی نبودجفای تو بر عاشق کم از وفای تو نیست
بکس مراد میندیش کام خویش برآرکه کام این دل شوریده جز رضای تو نیست
دهان خویش به مشک و گلاب شست حسینهنوز گفته او لایق ثنای تو نیست