گنج

شمارهٔ ۳۱

قافیه: اداست۸ بیت
هر که شد بنده عشق تو ز خلق آزاد استجانم آن لحظه که غمگین تو باشد شاد است
الم و درد تو سرمایه روح و راحتستم عشق تو پیرایه عدل و داد است
عشق تو شاه سراپرده ملک ازل استکانچه فرمود بجان کیش و بجان منقاد است
ز آتش عشق بسوز ای دل و خاک ره شوزانکه جز شیوه عشق آنچه شنیدی باد است
عمر باقی طلب از عشق که این چند نفسکه بر آنست حیات همه بی بنیاد است
قدر خود را بشناس ای دل و ارزان مفروشکه وجودت شرف کارگه ایجاد است
خسروان خاک رهش تاج سر خود سازندهر که شیرین مرا شیفته چون فرهاد است
رسم جانبازی عشاق بیاموز حسینکه در این شیوه ترا حسن رخش استاد است