شمارهٔ ۲۹
ایکه جز حسن رخت پیرایه آفاق نیستجز جمالت آرزوی خاطر مشتاق نیست
گر کشی تیغ و کشی عشاق را در هیچ باباز سر کوی تو رفتن مذهب عشاق نیست
زخم کز پیش تو آید نوش جان افزای ما استزهر کز دست تو باشد کمتر از تریاق نیست
ما بمیثاق الست از تو بلا در خواستیماز بلا بگریزد آنکو بر سر میثاق نیست
در نوشتم دفتر هستی و اوراق خردزانکه علم عشق اندر دفتر و اوراق نیست
موج عشقت تخته هستی ما را در ربودکار ما اکنون در این دریا جز استغراق نیست
میوه معراج چیند اهل دل از نخل عشقکین شجر عرشی است لیکن تکیه اش بر ساق نیست
قید هستی را بهل گر وصل میجوئی حسینزانکه خوف فرقت اندر حالتت اطلاق نیست