شمارهٔ ۲۸
وای که از حال من دلبرم آگاه نیستآه که از دست او زهره یک آه نیست
بر در او میکشم جان ز پی تحفه لیکهدیه این بینوا لایق درگاه نیست
طالب هر دو جهان ره نبرد سوی اوراه گداپیشگان در حرم شاه نیست
چند بود خاک پاک بسته این تیره خاکیوسف مصری ما در خور این چاه نیست
شمع شبستان ما روی دلارای او استمجلس عشاق را روشنی از ماه نیست
شاه مرا بندگان هست به از من بسیلیک مرا غیر آن هیچ شهنشاه نیست
حلقه زدم بر درش گفت برو ای حسینتا تو بخود بسته ای پیش منت راه نیست