شمارهٔ ۲۶
عشق است آتشی که بیکدم جهان بسوختدر قصر دل فتاد و روان شاه جان بسوخت
گفتی ز عقل در مگذر راه دین سپرکو عقل و دین که عشق هم این و همان بسوخت
ای فتنه زمانه و ای فتنه زمینجانم مسوز ورنه زمین و زمان بسوخت
من خود شناسمت که ز انوار عارضتیک شعله برفروخت یقین و گمان بسوخت
گفتی نوازمت چو بسازی بسوز عشقوالله در این امید توان جاودان بسوخت
عشق تو آتش است و دل بنده سوختهآتش فتاده سوخته دل را روان بسوخت
جان حسین از غم عشقت بسوخت لیکهرگز دلت نسوخت که آن ناتوان بسوخت