شمارهٔ ۲۲۲
بازم ای دوست چرا از نظر انداخته ایبا حسودان من دلشده پرداخته ای
چه شد آن ترک جفاکیش کمان ابرو بازکه دلم را سپر تیر بلا ساخته
با حسودان بداندیش چه ورزی یاریقدر یاران نکوکیش چه نشناخته ای
شرط یاری و وفاداریت این بود مگرکه بقصد دل من تیغ جفا آخته ای
پرده در باز غم عشق ز من قلب روانلیکن ای دوست چه حاصل که وفا باخته ای
من نگویم که گرفتار کمند تو کم اندلیک مثل چو من خسته کم انداخته ای