گنج

شمارهٔ ۲۲۱

باز این چه فتنه است که آغاز کرده ایبا عاشقان خویش مگر راز کرده ای
با جغد و با عقاب چرا همنفس شدیاز آشیان قدس چو پرواز کرده ای
مرغ دلم ز قید هوا رسته بود لیکصیدش تو شاهباز چو شهباز کرده ای
چشم کسی ندید چنین فتنه ها که توبا چشم شوخ و غمزه غماز کرده ای
بر رخ کشیده پرده مه و مهر از حیاهر دم که پرده از رخ خود باز کرده ای
آوازه جمال تو بگرفت شرق و غربوانگاه صید خلق بآواز کرده ای
جان حسینی و دل عشاق برده ایتا در حصار نغمه شهناز کرده ای