شمارهٔ ۱۸۳
چمن شکفته و گلها ببار می بینمولیک بی رخ او گل چو خار می بینم
اگر بهشت بود دوزخ است در چشممهر آن دیار که خالی ز یار می بینم
گل امید من از باد هجر گشت زبونخزان نگر که بوقت بهار می بینم
جراحت دل خود را مجوی مرهم از آنکبهر که مینگرم دل فکار می بینم
ز درد هر که بنالید و از جفا بگریختز روی اهل دلش شرمسار می بینم
دریغ خطه خوارزم شد چنانکه در اونه یار و مونس و نی غمگسار می بینم
اساس قصر بقا بایدت نهاد حسینبنای عمر چو نااستوار می بینم