شمارهٔ ۱۶۱
ای از فروغ روی تو روشن سرای چشموی خاک آستان درت توتیای چشم
بیگانه ز آشنایم و از خویش بیخبرتا شد خیال روی توام آشنای چشم
رفتی ز پیش چشم و نشستی درون دلگوئی گرفت خاطرت از تنگنای چشم
شبهای تیره ره بحریمت نبرد میگر نیستی فروغ رخت رهنمای چشم
بهر نثار پای خیال تو روز و شبپر در و گوهر است مرا درجهای چشم
گر خون چشم من غم تو ریخت باک نیستشادم بدین که داد لبت خونبهای چشم
تا آتش دلم بخیال تو کم رسدپیوسته آب میزنم اندر فضای چشم
در رهگذار سیل فنا پایدار نیستزانرو فتاده است خلل در بنای چشم
کحل است خاکپای تو ای حوروش کز اودارد حسین خسته امید شفای چشم