شمارهٔ ۱۶۲
وقتی نظر بطلعت منظور داشتمبا آن پری فراغتی از حور داشتم
شبها ز عکس چهره چون آفتاب اومانند ماه مشعله نور داشتم
او شاه ملک حسن و من از مهر روی اورأی منیر و رأیت منصور داشتم
با پسته دهان و لب او فراغتیاز فکر نقل و باده انگور داشتم
دردا که آن طبیب مسیحا نفس نکرداندیشه ای که عاشق رنجور داشتم
آیا بود که نزد من آید ز روی مهرماهی که بر رخش نظر از دور داشتم
از اشک سرخ و چهره زردم فسانه شدرازی که در دل از همه مستور داشتم
می یافت قوت روح ز یاقوت او حسیننظمی از آن چو لؤلؤ منثور داشتم