گنج

شمارهٔ ۱۶

هر دم بناز میکشد آن نازنین مراناگشته از کرم نفسی همنشین مرا
آن ترک نیم مست که دارد بغمزه تیرز ابرو کمان کشیده و کرده کمین مرا
جانا بجان عشق بر آنم که دوزخ استبی پرتو جمال تو خلد برین مرا
جنت برای دیدن دیدارم آرزوستورنه چه حاصل است از این حور عین مرا
فردا که هر کسی بنشانی شود پدیدداغ غلامی تو بود بر جبین مرا
منت ز آفتاب نیارم کشید از آنکروشن به تست دیده دیدار بین مرا
نزدیک شد که عشق تو ای جان برآوردآشفته وار از غم دنیی و دین مرا
جانم ز سر عشق تو هرگه که دم زندحقا که جبرئیل نزیبد امین مرا
دیوانه گشته ام چو حسین ای پری نژادزنجیر نه ز سلسله عنبرین مرا