شمارهٔ ۱۵
ای سوخته ز آتش عشقت جگر مراوی برده درد عشق تو از خود بدر مرا
عشق تو چون قضای ازل خواهدم بکشتمعلوم شد ز عالم غیب این قدر مرا
عمرم گذشت و از تو خبر هم نیافتمیا آنکه نیست در طلب از خود خبر مرا
لب خشگم از هوای تو ای جان و دیده ترخود نیست در جهان بجز از خشک و تر مرا
روزیکه لشگر غم تو دل بتاختننبود بغیر عشق پناه دگر مرا
گر صد هزار ناوک محنت ز دست دوستغیر از دل شکسته نباشد سپر مرا
دیوانه ام مرا ز نصیحت چه فایدهناصح مده ز بهر خدا دردسر مرا
شیرینی و حلاوت شعرم غریب نیستکز شکر لعل تست دهن پر شکر مرا
آه حسین در دلت ای جان اثر نکردبا آنکه سوخت آتش آه سحر مرا