شمارهٔ ۱۵۸
گرد زمین و آسمان من سالها گردیدهامروشن مبادا چشم من چون تو مهی گر دیدهام
تا دل به عشقت بستهام از قید هستی رستهامچون با غمت پیوستهام از خویشتن ببریدهام
در خارزار آب و گل چون غنچه گشتم تنگدلدر گلشن روحانیان منزل از آن بگزیدهام
هرکس به بازار جهان سودای سودی میکندمن سودها بفروخته سودای تو بخریدهام
تا جان به گلزار رضا شد عندلیب جانفزااز قربت خار بلا ریحان راحت چیدهام
هرکس علاج درد خود جوید پی آرام جانلیکن من آشفتهدل با دردت آرامیدهام
چون راه علم و عقل را دیدم که پیچاپیچ بودای یار من یکبارگی در عاشقی پیچیدهام
عاقل به ملک عافیت پیوسته گو تنها نشینکز عشق آن بالا بلا از عافیت ببریدهام
تا چون حسین از اهل دل یابم صفای خاطریعمری به خاک بندگی روی وفا مالیدهام