گنج

شمارهٔ ۱۵۷

ساقی بزم خاص شه آمد که خماری کنمدر دور این ساقی چرا دعوی هشیاری کنم
چون دوست آمد پیش من شد عشقبازی کیش منچون عشق او شد خویش من از خویش بیزاری کنم
یوسف چو بر کرسی دل بنشست اندر مصر جانهر چند بی سرمایه ام باری خریداری کنم
تدبیر کار عاشقان زور و زر و زاری بودچون من ندارم زور و زر از سوز دل زاری کنم
من آن نیم کز بیم سر پای از ره یاری کشمدر ره چو بنهادم قدم سر در سر یاری کنم
گویند جستجوی تو در راه او بیحاصل استزین به چه باشد حاصلم کو را طلبکاری کنم
دوشم خیال دلستان گفت ای حسین ناتوانبستان دل از هر دو جهان تا لطف دلداری کنم