گنج

شمارهٔ ۱۵۰

دو دیده بر سر راه امید می‌دارمکه کی بود که رسد قاصدی ز دلدارم
کراست زهره که آرد ز یار من خبریو یا ز من ببرد خدمتی سوی یارم
چگونه نامه نویسم بخدمت تو که منز بیم مدعیان دم زدن نمی آرم
ز خون دیده شود روی زرد من گلگونشب فراق چو از روز وصل یاد آرم
اگر کشند مرا دشمنان بجور و جفامن آن نیم که دل از مهر دوست بردارم
چه کردم ای صنم بیوفا چه دیدستیز من که رفتی و ماندی به زاری زارم