گنج

شمارهٔ ۱۴۱

من آن آشفته مستم که آنساعت که برخیزمز سوز جان پر آتش قیامتها برانگیزم
خلیل عشق دلدارم ز آتش گلشنی دارماز آنرو جانب آتش ز صحن روضه بگریزم
بدان ساقی چو پیوستم هزاران توبه بشکستمز جام عشق چون مستم چه مرد زهد پرهیزم
اگر دانم که دلدارم کشد تیغ و کشد زارمبرهنه رو به تیغ آرم بجان خویش بستیزم
اگر آن عیسی جان را گذار افتد بخاک منز انفاس مسیحائی چو گرد از خاک برخیزم
خیال دوست در خلوت چو با جانم بیاویزدمرا دیگر نمی شاید که با هر کس بیامیزم
من این نار حسینی را فرو کشتن نمی یارماگر چه هر نفس مشکی ز اشک دیده می‌ریزم